سرگذشت هیرو ها | قسمت دهم

این هم از قسمت دهم این مجموعه :

 

lina_full

 

 

 

 

 

همیشه بین دو خواهر Slayer یا همان Lina و Rylai یا همان Crystal Maiden رقابت و حسادت بود. حسادت هایی که نقطه ی شروع بسیاری از افسانه ها شد.Lina باهوش و ذکاوت بود و همیشه بر خواهرش برتری داشت اما Crystal دختری ساده و بی تکلف بود. پدر و مادر آن ها از دست این دو فرزند ناسازگار در عذاب بودند و دعواهای بین این دو خواهر تا جایی پیش رفته بود که نصف مزرعه شان به یخ تبدیل شده بود و نصفه آن سوخته بود! بعد ها به فکر چاره افتادند و به این نتیجه رسیدند که تنها راه حل جدا کردن این دو خواهر است. پس خواهر بزرگتر یعنی Lina را به جنوب و نواحی گرم فرستادند که آب و هوای آن جا برای او بسیار سازگار بود ( فک کنم فرستادنش پیش آبادانی های گل 😀 ). ورود او به آن منطقه باعث بوجود آمدن احساسات و تفکرات عجیبی در مردم آن جا شد. با ورود این دختر خشگل به شهر سیل خواستگار ها جاری شد که البته نصفشان با انگشتان سوخته و نصفشان کچل و با موهای سوخته برمی گشتند! ( توصیه به خواستگارهای محترم برای اینکه پودر نشن : چند تا Magic Resistance اصل که چینی هم نباشه با خودشون ببرن به اضافه Linken 😐 ) خلاصه این دختر خیلی بلاست 😐  و اعتماد به نفس بالایی دارد و هیچ چیزی جلو دار آتش او نیست … 

 

lion_full

 

 

 

 

 

او استاد بزرگ جادو های شیطانی بود، و بین هم پیمانانش به علت مبارزه در سمت حق و عدالت محبوبیت یافت. اما کم کم با بزرگ شدن او فساد و تاریکی هم به افکار او قدم گذاشت. این جادوگر توسط شیطان اغفال شد و با مبادله روحش برای مقام و منزلت تبدیل به یک اهریمن شد. پس از ارتکاب به جنایات وحشتناکی که روحش را خدشه دار کرد، او تبعید شد. آن شیطان به او خیانت کرد، و با دشمنان او عهد های بهتری را بست. Lion به گونه ای خشمگین شد که شیطان را تا جهنم دنبال کرد و او را کشت، حتی کشتن او نیز او را آرام نکرد و شیطان را تکه تکه کرد. در آخر دست شیطانی او را نیز برای خود برداشت. اما چنین آمیزشی با شیطان پیامد هایی را نیز به دنبال دارد. شکل او تغییر کرد و به چیزی تبدیل شد که اصلا موجودیتش قابل تشخیص نیست. او از جهنم برخاسته است، در چهره اش خشم نقش بسته و حتی به سرزمین های اجدادی و کسانی که روزی او را استاد صدا می زدند هم رحم نمی کند. او تنها دارنده جادوها ی سنتی نسل خودش است و کسانی که بخواهند با او همراه شوند و یا شاگردی او را بکنند به زودی از مانا خالی می شوند و همانند باد به یک باره ناپدید می شوند!!

 

lone_druid_full

 

 

 

 

 

سال های بسیار پیش قبل از اینکه در هر کتاب تاریخی ثبت شود آن ها گروه خرس ها را بوجود آوردند. بیشتر تلاششان آن بود که قوانین طبیعت را کشف کنند. نگهبانان کماندار جنگل از نیت آن ها با خبر شدند و به دنبال دانا ترین آن ها گشتند. پیر دانایی به نام Sylla، که رهبر آن گروه بود به پیش رفت و به او دانه ای داده شد و حرفایی برای او زمزمه گشت : ” وقتی که تمام جهان در تاریکی فرو رفت، وقتی مردم سرزمین هایشان را رها کردند و زمانی که تمام دنیا به یک بیابان بی انتها تبدیل شد این دانه را بکار” با گفتن این جمله ها Sylla احساس کرد که دوباره سر زندگی و شادابی اش در حال برگشت است و دانش گسترده ای به ذهن او متبلور می شود. او متوجه شد که می تواند از دانش های خود در واقعیت نیز استفاده کند و با کمی تمرکز حتی می تواند جسم خود را نیز تغییر بدهد. بعد ها قدرت جادویی دانه و زمزمه هایی که در گوش او شد در بین مردم پیچید و باعث بوجود آمدن درگیری های وحشتناکی در گروه او شد. با سوخته شدن خانه ای او، مجبور شد وسایلش را بردارد و به مناطق وحشی سفر کند. سال ها گذاشت و ماجرای او و گروه و دانه به فراموشی سپرده شد. او بیش از هزار سال صبر کرد، برای کلماتی که برای او زمزه شد صبر کرد، برای آمدن صلح به مناطق جنگ زده صبر کرد، در تبعید و در خفا زندگی کرد و برای پایان دنیا صبر می کرد تا تعهدش را انجام دهد و همیشه آماده است تا هرچیزی را که باعث شود او از اهدافش دور شود، نابود کند. 

 

luna_full

 

 

 

 

 

او چگونه به جایگاه فعلیش تنزل یافت؟ در گذشته ها او جز بدترین و گناه کار ترین موجودات بود، رهبری گروهی از انسان ها و حیوانات وحشی را بر عهده داشت و ترس و جنگ را به هر کجا که پا می گذاشت با خود می برد. اما او اکنون جایی بسیار دور از محل زندگی اش است، گرسنگی شدید بر او فشار آورد و در جنگل ها سرگردان شده است. ارتش او نیز بخشی مرده و بخشی دیگر نیز در شرایط بد تر از او هستند. همانطور که برای زنده ماندن و پیدا کردن غذایی پیش می رفت به جنگلی بسیار قدیمی رسید، چشم هایی درخشان او را از داخل شاخ و برگ ها دنبال می کرد. بدون هیچ صدای چشم ها نا پدید شدند. او کنجکاو شد. خنجرش را کشید، و سعی کرد تا آن حیوان را بگیرد. سه بار او را در نزدیکی ها درختان و سنگ ها گیر انداخت و هر سه بار هم آن حیوان با پرشی بلند ناپدید شد. هنوز ماه کامل تابان بود و می شد حیوان را رد گیری کرد. بعد از چندی به بالای یک بلندی رسید و دید گربه سانی عظیم در آن جا نشسته و منتظر چیزی است. وقتی آن موجود وحشی خنجر او را دید نعره ای زد و بر او حمله کرد. به نظر می رسید که مرگ او در یک مکان دور و غریب فرا رسیده بود. او آرام و آماده ایستاده بود. با پرشی بلند خنجر را از دست او گرفت و در جنگل محو شد. در همین سکوت افرادی که صورتشان پوشیده بود نزدیک شدند. در زمزمه آن ها چیز هایی مانند این درک می شد که Selemene، خدای ماه، او را انتخاب کرده بود و در تمام این مدت او در حال آزمایش بود. او ناخواسته در مراسم مقدس Dark Moon شرکت کرده بود و جزئی از  Nightsilver Wood شده بود. برای او پیشنهادی داده شد : به Dark Moon بپیوندد و به  Selemene خدمت کند یا آن جا را ترک کند و هیچ وقت برنگردد. او درنگ نکرد. این آمرزش را با آغوشی باز پذیرفت و گذشته خونین خود را فراموش کرد. اسم جدیدی را برای خود گذاشت به نام Luna و سوارکار و محافظ قسم خورده ماه و جنگل های Nightsilver شد. 

 

lycan_full

 

 

 

 

 

Banehallow نجیب زاده ای از نوادگان Ambry بود، که صاحب وسیع ترین زمین ها در قلمرو Slom بودند. پادشاه Slom رفته رفته از قدرت سیر نمی شد و می خواست تا هر چه بیشتر قدرتمند تر شود و این چنین شد که دربار او پر از افراد حیله گر و جادو گر شد و تنها کسانی که در مقابل این بی عدالتی ایستادند خاندان Ambry بود. دیگر آن ها به پادشاه نه مالیات می دادند و نه احترام می گذاشتند، به جای این 6 هزار شمشیر زن به پایتخت فرستادند که همه ی آن ها قتل عام شدند. آن ها متوجه این حقیقت شدند که : اگر می خواهی پادشاهی را بکشی در همان ابتدا باید سرش را جدا کنی. پادشاه از این خیانت به خشم آمد و تمام خاندان Ambry را دستگیر کرد و تعدادی را نیز کشت و پسر جوان این خاندان Banehallow و پدرش نیز به زندان افتادند. دست و پای پسر در زنجیر بود، پادشاه به جادوگرانش دستور داد تا او را به گرگ تبدیل کنند تا پسر گلوی پدر خود را پاره کند. پادشاه گفت : ” این کار را انجام دهید تا خاندان Ambry طعم واقعی خیانت را بچشند.” قدرت جادویی عظیمی فراخوانده شد، و پسر تبدیل شد. اما مشکلی در جادو بود، بدن پسر تبدیل شده بود اما روحش بدون تغییر باقی مانده بود و به جای اینکه به پدرش حمله کند به اطرافیان حمله کرد و آن ها را تکه تکه کرد.پدرش با دیدن این صحنه شروع به خنده کرد، تعدادی از شوالیه های شاه قبل از اینکه بتوانند در تاریکی ها خود را مخفی کنند نیز کشته شدند. پادشاه شمشیرش را در شکم پدرش فرو برد و او هنوز هم می خندید. در حال حاضر تنها وارث Ambry کسی نیست جز Banehallow، که الان اسمش Lycan می باشد. بخشی از او انسان است و بخش دیگرش گرگ و همیشه به دنبال عدالت در مورد چیز هایی است که از دست داده است. 

 

**نظر یادتـــــــــــــــــــــــــون نــــــــــــــره**

3 نظرات
  1. ViruS می گوید

    متنشو خیلی خوب نوشتی ممنون

  2. king ali می گوید

    هیچ وقت فکر نمیکردم luna بد بوده باشه
    بسیار عالی
    ممنون بابت زحمات

  3. sia_warlord می گوید

    مرسی عزیزم عالییییییییییییی بود

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.